گل رز ( رزا بداغی)

تا وقتي زنده ام همينجا هستم!!!این وبلاگ به دور از هر گونه کپی برداری است!

نویسنده :رزا بداغی
تاریخ: شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ ساعت: 11:8

در خبرها خواندم برای سال 95 حقوق کارگران فقط 12 درصد افزایش می یابد  یعنی حدود 85 هزار تومن!!!

حقوق امسال( سال 94 ) 712 هزار تومان بود. حقوقی ناچیز که به هیچ چیز نمی رسید. باید خیلی خیلی قانع و صرفه جو باشی تا می توانستی با این 712 تومن هم پول رفت و آمدهایت را ، هم اقساط بانک  را و هم خورد و خوراکت را پرداخت میکردی با امید اینکه در آخر کم نیاوری و به قولی دخل و خرجت با هم یکی شود.  پس انداز هم که جزو ارزوهای همه ماست! اینکه هر روز از ساعت 8 یا 9 صبح تا ساعت 5 بعد از ظهر ، مدتی حدود 8 ساعت در شرکتی مشغول کار باشی و جز چند ساعتی از عصر که آن هم اینقدر خسته ای که به هیچ کار دیگری نمی توانی فکر کنی استراحتی نداشته باشی و در پایان ماه هم فقط همین 712 هزار تومن را بگذارند جلویت و هزارجور امضا و اثر انگشت هم برایش از تو بگیرند ، روح ادم را خراش میدهد!

حال جالب تر آنکه برای سال جدید که بی شک گرانی هایش از امسال بیشتر است ، از خورد و خوراک گرفته تا پول کرایه تاکسی و اتوبوس فقط افزایش 85 هزارتومنی در نظر گرفته اند . یعنی حتی به 800 هزار تومن هم این حقوق ماهانه نمی رسد!

دقیقا من جوان ، دلم را به چه خوش کنم! با چه امیدی صبح ها چشمانم را باز کنم و به سمت محل کاری که حقوقش برای صرف تک تک  لحظات جوانیم کافی و عادلانه نیست حرکت کنم! 

 اینکه باید خدا را برای همین هم که داریم شکر کنیم درست! بحث من ، عدالتی است که نیست !

نویسنده :رزا بداغی
تاریخ: چهارشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۴ ساعت: 10:16

جناب ، نخ بخیه متری چند؟

اگه متری هم ندارید و کلی می فروشید من خریدارم؟ کیلویی ، تنی؟

نمیشه ؟ خیلی گرونه؟ یعنی چند سانتیمترش چقدر درمیاد؟

قیمتش از طلا و پسته و حتی یه کیلو سیب هم بیشتره؟

به خاطر همون چند سانت نخ بخیه آیا آسمانت آبی تر می شد؟ آیا روح خسته ات شادتر می شد؟ آیا حقوقت بیشتر می شد؟ آیا همکارانت راضی تر میشدند؟ آیا آن بیمارستان متحول می شد؟

چه اتفاق مهمی در حال وقوع بود که ازایش کشیدن نخ بخیه یه کودک زخمی بود؟!

نیازی به دشمن نداریم! ما خودمان دشمن خودمانیم!

 

 

 

 

 

نویسنده :رزا بداغی
تاریخ: شنبه هفتم آذر ۱۳۹۴ ساعت: 14:49

دیشب خوابم نمی برد. اتفاقی افتاده که تا حل شدنش اضطراب بدی دارم. چاره ای نداشتم تا فکرم را به سمتی منحرف کنم که به آرامش برسم تا بتوانم بخوابم! برای همین به کودکی ام فکر کردم. فکر میکردم : به همه همسایگان محله هنرستان و خانه سازمانی اش! به خانواده اقای لطفی ، به سعید خدابیامرز! به مظلومیت سعید و حمید کوچولو و شیطنتهای پیای من! به خانواده اقای نصر! به بهاره دوست کودکیم! شریک شیطنت هایم ، به ستاره کوچولو، به خانم نصر که در 9 سالگی ام میزبان دائمی من برای رفع تنهایی هایم بود. زمانی که مادرم سر کار میرفت و من برای فرار از خانه تنها به خانه همسایه ها پناه می بردم. راستی بهاره یادت می آید! روزهای وحشت کودکیمان کی بود! همان روزها که در مدرسه مان پیچیده بود که در دستشویی مدرسه دست خونی پیدا شده! من هنوز هم میترسم!!! 

به خانواده اقای شفیعی! به رویا! به راهرو خانه که در آن من با رویا با اسباب بازی های کوچکمان خاله بازی میکردیم. چه حالی داشت و به کاسه اناری که یک شب مرا به خوردن آن در خانه شان دعوت کردند. هنوز یادم هست . چقدر مزه داد!

به خانواده اقای گل محمدی ! به دختر و پسر هایش!که همیشه شیطنتهایشان امان از همسایه ها بریده بود! توپ والیبالم را که با کلی ذوق برده بودم تو کوچه تا با بچه ها بازی کنیم! پسرشان در خیابان شوت کرد! هر چه گشتیم پیدایش نکردیم!هنوز استرس گم شدن آن توپ در وجودم موج میزند!

به خانواده اقای باغیان! به خانم باغیان مهربان ! به الهام و به مادربزرگش که یادم هست آن روزها که زنده بود به خانشان رفتم و او آشی که پخته بود را خودش به من میداد!

به خانواده اقای زیبایی!که البته تا همین چند سال پیش هم با هم همسایه بودیم.

به خانواده اقای علیزاده! به پوریا کوچولو که الان بالای 20 سال سن داره و به مادر مهربونش!

به همه اینها فکر کردم. تک تک! دانه به دانه!

به راه آبی که دو کوچه بالاتر از خانه مان بود! فکر میکنم 10 تا پله داشت. با اینکه سنی نداشتم به آنجا میرفتم! بدون اینکه مادرم بفهمد میرفتم و پاهایم را در آن آب خنک میگذاشتم! عجب سر نترسی داشتم.الان آن راه آب به طور کامل از بین رفته و پر شده است. همین یک چند ماه پیش دیدم. زمین صاف شده بود.گل کاری شده بود و صندلی گذاشته بودند. 

به اقای مهران فر ساندویچی فکرکردم! آن موقع ساندویچ غذایی لوکس بود! گاه گاهی پدرم برای عید و یا مراسم مرا به مغازه اقای مهران فر میبرد و برایمان ساندیچ کاغذ پیچ با نوشابه شیشه ای میخرید. 

به حمام عمومی سر خیابان! خیلی مبهم یادم هست که درونش چه شکلی بود! قدیمی و کهنه! پر از سوسک!

به کوچه های پشت خانمان! به صف شیر! به کپسولهای گاز! به پیتهای نفت!

به در قفل شده خونمون که مادرم از ترس اینکه ما تو کوچه نریم این کار را میکرد! به شانه پلاستیکی که رزیتا انداخته بود پایین و بچه ها اونو انداختن بالا و من برای اینکه بتونم بگیرمش تا کمر روی نرده آویزان شده بودم و بعد تق! درست خورد به چشمم! هنوز دردش را حس میکنم!

به چرخ و فلکی و چیپس های قدیمی! به حسرتی که همیشه در دلم مانده! همیشه حسرت این را داشتم که یکی از آن چیپس ها را فکر کنم 5 تومن بود بخرم و بعد برم سوار آن چرخ و فلک بشوم و بچرخم!هنوز هم گاهی با دیدن این چرخ و فلکی ها م ایستم و خوب به آن نگاه میکنم!

به 100 تومنی که مادرم برای خرید 10 تا نون لواش بهم داده بود و من گمش کردم!

به آن پسر عقب مانده محلمان! که گاه گاهی داد و بیداد میکرد و محله را روی سرش میگذاشت! من همیشه از آن پسر میترسیدم و اگر در محل بود از جایی که او بود رد نیمشدم!

به آن روز ترسناک!نمیدانم از کجا متوجه شدم که الهام دختر همسایه مان را میخواهند بدزدند! یادم نست. فقط یادم می آید سر بالکن پریدم و دیدن مردی با عینک افتابی و کیف به دست از کوچه پشتی داشت میدوید!

به بوی خاک پنجره اتاق خوابمان!

به تابم! به سر نترسم! به کارهای خطرناکی که با آن تاب میکردم! سوار میشدم و بعد برای اینکه جلوی بچه های همسایه که جلوی در خانمان جمع شده بودند خودی نشان بدهم، آنقدر سرعت میگرفتم که پاهایم به سقف میخورد. حتی 1% هم به این فکر نمیکردم که اگر تاب کنده شدو و یا دستم ول شود چه بلایی سرم می آید!

به خونمون! به اشپزخانه باریکش! به اولین غذایی که در عمرم درست کردم! برنج بود! خوب هم از آب درآمد!

به طاقچه پنجره ای راهرو خانه! از روی لباسشویی که در زیر پنجره بود بالا میکشیدم و می رفتم روی طاقچه مینشستم. آنقدر کوچک بودم که روی آن طاقچه جا میشدم! بعد یک برگه و خودکار برمیداشتم و اسم ماشین ها و رنگشان را مینوشتم! بازی چند ماشین از خیابان رد شد را بازی میکردم!

پیکان سفید! پیکان قرمز ! ژیان زرد، فولکس آبی!

و بعد خوابم برد!

نویسنده :رزا بداغی
تاریخ: یکشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت: 16:18

برای دوست قدیمی : منتظرت هستم!


نویسنده :رزا بداغی
تاریخ: یکشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت: 16:15
دیشب موقع برگشت از محل کار در ایستگاه بی آر تی میدان امام حسین شاهد جمعیتی از معتادان بودم که با وسایل اعتیادشان به راحتی در پشت ایستگاه مشغول کشیدن مواد بودند. تعجب کرده بودم که درست در محلی که رفت و آمد بسیار زیاد است و ایستگاه اتوبوس است این همه معتاد به راحتی به کار خود مشغول بودند.نه جایی بود که دیده نشود و نه تعدادشان کم بود که به نظر نیاید. با خودم گفتم یعنی پلیس یا شهرداری این معتادین را نمی بیند؟ با پلیس 110 تماس گرفتم و گزارش وضعیت را دادم. قول دادند پاکسازی کنند.اگر باری دیگر از آنجا رد شدم شاهد پاکسازی خواهم بود!!!

نویسنده :رزا بداغی
تاریخ: شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ ساعت: 13:37

مرگ جا و مکان نمی شناسد. همه جا با تو هست. در خانه ، در حال نشستن و یا راه رفتن ، در کوچه و خیابان ، در کوه و دریا  ، در آسمان یا در زمین ، در خواب و رویا یا در بیداری

و شاید جایی دیگر!

در مسجدالحرام!

در حال طواف!

یا شاید در منا و زمان رمی جمرات!

مرگ همه جا هست! 

حتی در نزدیک ترین نقطه عالم به خدا! که اگر با حساب و کتاب انسانی حساب کنیم مرگ در چند قدمی خانه خدا نزدیک تر از هر جای دیگری است!!!

و اما مرگ در منا غم انگیز بود. مرگی بد با جان کندنی بی مثال و چه دهشت انگیز بود که  نفس ها بوی مرگ میداد. در حال راه رفتنی و به خدا می اندیشی ، و به امید دیدار دوباره کعبه عشق! و در لحظه ای بعد مرگ تو را در آغوش میکشد!

مرگ همه جا هست! عمیق نفس بکشیم

نویسنده :رزا بداغی
تاریخ: سه شنبه دهم شهریور ۱۳۹۴ ساعت: 12:21
سال پیش بود دوماهی مهمان تهرانی ها بودند. امسال نیز این مهمان ناخوانده بر سر تهرانی ها آوار شد. سفید مایل به سبز ، ریز و موذی هستند. همه جا پر است از این حشرات. در مناطقی که درخت زیاد است تعدادشان بالاتر است. به صورت و لباس می چسند و داخل چشم و گوش میروند. حتی جرات نمیکنی خمیازه بکشی. هجومی از حشرات وارد دهانت میشوند!!!اینکه چرا از سال گذشته این حشرات پیدا شدند و اینکه شهرداری چه عملیاتی را باید برای از بین بردن این حشرات انجام دهد سوالاتی است که هر روز ذهن شهروندان تهرانی را مشغول میسازد!

درباره من
سلام. از خواندن و نوشتن لذت می برم. کتاب زیاد میخوانم. نوشتن به من آرامش میدهد. طبیعت را دوست دارم. نشستن در لابه لای درختان کنار نهر آبی و خواندن کتاب زیبایی و سپس چه خطی نوشتن و در آخر نفسی از عمق جان ، اینهاست آن چیزی که من دوست دارم!!!
-----------------------------------------
وبلاگ نویسی را از سال 1383 با عضویت در پرشین بلاگ آغاز کردم. اما خیلی زود با بلاگفا آشنا شدم و سخت دلبسته اش گشتم. اوایلش تمام مطالب را کپی میکردم و بعدها با خودم گفتم اگر اسمم را وبلاگ نویس گذاشته ام باید خودم هم قلم بزنم و بنویسم و اینگونه آغاز کردم راه درست را!!!
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

 RSS 
'گل رز

!-- Begin WebGozar.com Counter code --> بازديد از آسايشگاه کهريزک --------------- خرداد 1391 تهيه عکس: مديريت وبلاگ



براي نمايش تصاوير گالري كليك كنيد


تماس با ما درسنامه
'گل رز